بر سواد سنگ فرش راه

بر سواد سنگ فرش راه

من در این بلاگ در مورد روزمره ها و دل نوشته های خودم و گاهی از اشعار و متن های دیگران می نویسم
در قسمت سربرگ بلاگ چند لینک مربوط به فعالیت های من در شبکه های اجتماعی دیگر وجود دراد از جمله فیس بوک اینستاگرام، و ..

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۰۵ یک
  • ۰۱ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۳ چهار
  • ۲۴ مهر ۹۳ ، ۰۰:۲۲ دو

۷ مطلب با موضوع «دست نوشته» ثبت شده است

 ساکت تر از همیشه، حرفی برای گفتن ندارم، 

تو دنیای واقعی هم  سایلنت سایلنتم،

22 سالگی تموم شد، 23 سالگی شروع شد،  فعلا سرگرم کار شدم، کوه میرم دلم می خواد بیشتر کوه برم یه تصمیم هایی گرفتم برای ارتفاع های بالا تر!

 اها راستی خواهرم از پیشمون رفت خیلی دلتنگشم دقیق یک سال پیش شب تولدم با هم بودیم.

 دیگه همینارم به زور نوشتم ....

ادیب خالدیان
۲۷ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

خودش یعنی تمام وجودش, قلب اش, مغز اش, و تمام تک تک سلول های بدن اش,
آدم های دگیر نخواستند,
آدم های دیگر, یعنی مادر, پدر, دوست, معشوقه, جامعه و ...
خودش خواست که دوست اش بدارد, تمام وجودش را, 
خواست که ببوسد, عشق بورزد, قدم بزند, دست هایش را بگیرد, بغل اش کند..
اما نمی شود, نمی تواند, نمی گذارند,نمی خواهند....
فقط خودش خواست, و آرزو به دل ماند!

"ادیب" 24 آذر 93
ادیب خالدیان
۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بعد از چند بار زنگ زدن و پیچاندن و این حرفا, ساعت نه و نیم راهی کافی نت دوستم شدم, قرار بود ساعت 10 تا 12 بره کلاس.

با دستگاه کپی کمی کار کردم تا یاد بگیرم , اما یاد رفتم قیمت کپی ها رو بپرسم, فعلا برگی صد تومن میگیرم خدا کنه که برشکست نشه :))

راستی این دکمه حرف پ هم کشته منو, عادت ندارم به این کییبرد ها, مرگ بر چین!!!

گاهی یه مشتری میاد با کلی اشترس! کار ها رو انجام میدم, بعضی موقع ها کسی از بیرون کله مبارکشو می چسبونه به پنجره ببینه چه خبره , نمی دونم قبلا این مغازه چی بوده! انگار دنبال جایی میگردن که دیگه نیست!

الان یه خانومی اومد گفت کتاب بخر, گفتم کتاب نخونده زیاد دارم, گفت ای بابا پدرم در اومد! این قروه ای ها اصلا کتاب خون نیستند! بدون خداحافظی رفت , رفت و رفت تا شاید بره مغازه ای دیگه , تا دست رد به سینه ش بزنن تا شاید اگه عمو بهنام مغازه باشه که کتاب ها شو بخره, ببخشید غلط ها  زیاد شدند! اخه از بس چت کردیم  و تو دنیای مجازی فینگلیش تایپ کردیم یادمون رفته چطوری بنویسیم, بعلاوه اون کتاب هایی که هنوز نخوندم.

لازمه بگم نمی دونم چرا 50 درصد آدم ها رد میشند حتما دوچرخه من و نگاه میکنند! فکر کنم باید به فکر دزد گیر باشم براش !

فعلا همین

ادیب خالدیان
۱۷ آذر ۹۳ ، ۱۱:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
سال ها پیش، کسی به من گفت:
نگذار سایه تنهایی روی وجود ات سنگینی کند.
اما نگفت چگونه!
من امروز، افسرده، تنها و گوشه گیر!
28 مهر 93
ادیب
ادیب خالدیان
۲۸ مهر ۹۳ ، ۲۲:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


مادر می‌گوید: "دلتنگ نباش! پیدایش می‌شود حتمن." اما دریغْ که نمی‌داند گم‌شده‌ی این قصه، من‌اَم! ( رضا کاظمی )

ادیب خالدیان
۲۴ مهر ۹۳ ، ۰۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام

بعد از چهار روز دوری از خانواده، خانه، و شهر خود...برگشتم.

برنامه سنگین بود، اذیت شدیم لذت بردیم، خندیدیم،‌انتظار کشیدیم،  تنها شدیم، دو رو برمون پر از آدم شد، شب شد، روز شد، اطراف ما همش کوه بود‌ آسمان بود .

کتاب خوندم،‌شبا می رفتیم بیرون آواز می خوندیم، تو تنهایی خودمون غرق سکوت می شدیم.

دوستای جدید، آدمای جدید، طبیعت جدید و کلی حس ها، لحظه ها ی خوب.

من ومیثم پشتیبان تیم بودیم. در آینده گزراش کاملی در وبلاگ تیغه شرقی قرار خواهم داد.


و اما برگشتیم

مراسم استقبال


آقا داود،‌سامان و اسرا مفاخری(خانواده غار نورد) که موفق شدن غار پراو رو پیمایش کنند.

اسرا فقط 11 سال داره و طی دو سال، بیشتر غارها ی های عمیق ایران را پیمایش کرده.

از جمله،‌غار سُم(دومین غار عمیق در ایران 400 متر) در گرگان،‌قلایچی و دو کچی(آذربایجان غربی) تمامی غار های کردستان،‌ پیمایش و اکتشاف در غار شهبانو در منطقه شاهو که سومین غار در ایران است) و بالاخره پیمایش تا چاه 24 پراو (غار پراو 26 چاه  و عمق آن 752 متر است)

آقا داوود همراه اسرا بود، و سامان تا انتهای پراو رفت. 


من، آقا داوود،‌میثم، سامان و اسرا

پناهگاه پراو

داخل غار پراو :) خیلی لذت بخش بود هر چند من تا اوایل چاه اولش رفتم،

کاش یک روزی منم تا انتها برم!

داخل غار پراو

ادیب خالدیان
۱۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

26 شهریور به حگم شناسنامه! من 21 سال از عمرم خواهد گذشت و وارد 22 سالگی خواهم شد.

کمی به اعداد خیره می شوم و من اما،‌هنوز در 17 سالگی ام مانده ام نه به این منظور که جوان ترم یا از بالا رفتن سن ام می ترسم، من در 17 سالگی وارد دانشگاه شدم اما خارج نه! و هنوز ترم آخرم!

خسته ام،‌ خسته تر از همیشه، افسرده،‌تنها و بد گمان!‌چقدر صفت های منفی! اما واقعیت همین است! مدتی است از هیچ چیز دیگر لذت نمی برم، نه از کوه رفتن،‌نه از عکاسی و نه از هیچ چیز دیگر،‌حتی غذا خوردن.

چاره هست، اما اراده نیست. بار ها بر خواستم، اما خیلی زود دوباره شکست خوردم، انگار یک جای کار می لنگد، مثل ماشین مان که دو سال است ریپ می زند، و هیچ کُس

 دلیل اش را نمی داند.

فردا روز تولد من است،‌به حکم شناسنامه،‌نه ذوقی، نه شوری،‌نه انگیزه ای برای ادامه ی این زندگی سگی! زندگی سگی،‌آره ..این صفتی که من و یکی از دوستام هر روز که از خواب بیدار می شویم بار ها و بار ها زمزمه اش می کنیم. روز هایم بد و بد ، بد تر می شوند، یک روز فتیله بدبختی ام آتش گرفت، و من نادان هرگز نتوانستم خاموش اش کنم.

   

 و به همین سادگی تمام!

Sad birthday

ادیب خالدیان
۲۶ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر