بر سواد سنگ فرش راه

بر سواد سنگ فرش راه

من در این بلاگ در مورد روزمره ها و دل نوشته های خودم و گاهی از اشعار و متن های دیگران می نویسم
در قسمت سربرگ بلاگ چند لینک مربوط به فعالیت های من در شبکه های اجتماعی دیگر وجود دراد از جمله فیس بوک اینستاگرام، و ..

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۰۵ یک
  • ۰۱ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۳ چهار
  • ۲۴ مهر ۹۳ ، ۰۰:۲۲ دو
!
ادیب خالدیان
۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ادیب خالدیان
۰۶ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خودش یعنی تمام وجودش, قلب اش, مغز اش, و تمام تک تک سلول های بدن اش,
آدم های دگیر نخواستند,
آدم های دیگر, یعنی مادر, پدر, دوست, معشوقه, جامعه و ...
خودش خواست که دوست اش بدارد, تمام وجودش را, 
خواست که ببوسد, عشق بورزد, قدم بزند, دست هایش را بگیرد, بغل اش کند..
اما نمی شود, نمی تواند, نمی گذارند,نمی خواهند....
فقط خودش خواست, و آرزو به دل ماند!

"ادیب" 24 آذر 93
ادیب خالدیان
۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

آمد, 
رفت...
انگار ........................................مرده ........................................باشد.


ادیب خالدیان
۲۰ آذر ۹۳ ، ۱۸:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

بعد از چند بار زنگ زدن و پیچاندن و این حرفا, ساعت نه و نیم راهی کافی نت دوستم شدم, قرار بود ساعت 10 تا 12 بره کلاس.

با دستگاه کپی کمی کار کردم تا یاد بگیرم , اما یاد رفتم قیمت کپی ها رو بپرسم, فعلا برگی صد تومن میگیرم خدا کنه که برشکست نشه :))

راستی این دکمه حرف پ هم کشته منو, عادت ندارم به این کییبرد ها, مرگ بر چین!!!

گاهی یه مشتری میاد با کلی اشترس! کار ها رو انجام میدم, بعضی موقع ها کسی از بیرون کله مبارکشو می چسبونه به پنجره ببینه چه خبره , نمی دونم قبلا این مغازه چی بوده! انگار دنبال جایی میگردن که دیگه نیست!

الان یه خانومی اومد گفت کتاب بخر, گفتم کتاب نخونده زیاد دارم, گفت ای بابا پدرم در اومد! این قروه ای ها اصلا کتاب خون نیستند! بدون خداحافظی رفت , رفت و رفت تا شاید بره مغازه ای دیگه , تا دست رد به سینه ش بزنن تا شاید اگه عمو بهنام مغازه باشه که کتاب ها شو بخره, ببخشید غلط ها  زیاد شدند! اخه از بس چت کردیم  و تو دنیای مجازی فینگلیش تایپ کردیم یادمون رفته چطوری بنویسیم, بعلاوه اون کتاب هایی که هنوز نخوندم.

لازمه بگم نمی دونم چرا 50 درصد آدم ها رد میشند حتما دوچرخه من و نگاه میکنند! فکر کنم باید به فکر دزد گیر باشم براش !

فعلا همین

ادیب خالدیان
۱۷ آذر ۹۳ ، ۱۱:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


دیر به دیر, چند ماه یک بار, بالاخره همدیگر را می بینیم.

من در گذرم, او ایستاده است, 

او می گذرد من ایستاده م.

سلام نمی کند, سلام می کنم, حرفی چیزی میگوید, ساکت می مانم,

نمی دانم این دل را چگونه راضی کنم به فراموش کردن اش...

"ادیب"

9 آذر 1393

alone
ادیب خالدیان
۰۸ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

به زور قاشق و کارد, بالاخره هبمرگر یخ زده را از بقیه دوستانش جدا میکنم,

روغن را داخل ماهی تابه ریخته بودم به نقطه جوش رسیده بود,شعله گاز را کم کردم تا آرم بگیرد.

 همبرگر را داخل بشقابی گذاشتم, کمی صبر کردم, موقع اش رسیده بود همبرگر را داخل ماهی تابه انداختم, شعله هم کم بود, 

آمدم در اتاق, روی صندلی نشستم, پرده را کنار زدم, تا به سیاهی شب بنگرم, بعد, شروع کردم به نوشتن همین ها!

صدای جلیز و ولیز سرخ شدن همبرگر می آمد, رفتم تا ببینم چه خبر است...


رفتم که برگردم, اما بر نگشتم, و هزار اتفاق مختلف افتاد و این نوشته تمام نشد!

ادیب خالدیان
۰۵ آذر ۹۳ ، ۲۲:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از بچگی در پیاده رو ها همیشه تند حرکت می کنم,

نمی ایستم و پی زندگی خودم هستم,

اما گاهی صحنه هایی را می بینم, که حتی اگر با سرعت صوت هم حرکت کرد, نمی توان از آن گذشت!

مانند همیشه سراسیمه به سوی خانه-  که دوباره چشمم ام او را دید.

با یکی از دست هایش دو بال خروسی را گرفته بود, و دست دیگر را دور مچ آن یکی دست قفل کرده بود, با پشتی خمیده,

و میگفت: " که له شیر وارم, که له شیر وارم" ! خروسی سفید با کاکلی قرمز, که صدایش در نمی آمد.

از کنارش رد شدم, کمی مکث کردم تا چهره اش را ببینم, و رفتم, و داشت ادامه می داد, که له شیرم وار, که له شیرم وار....

شاید دوباره ببینم اش, شاید من دوباره مکث کنم و در چهره اش بنگرم, ....و شاید نه!

پ.ن

1 -"که له شیر" در زبان کوردی یعنی خروس, و "وار" در زبان ترکی یعنی دارم.

2- در شهر من, مردمان! به زبان ترکی و کوردی سخن می گویند.

"ادیب"

2 آذر 93

 

ادیب خالدیان
۰۲ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
از لیوان ها
به لیوان شکسته فکر می کنی

از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای

همیشه
چیزی که نیست
بهتر است

علیرضا روشن
ادیب خالدیان
۰۱ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
سال ها پیش، کسی به من گفت:
نگذار سایه تنهایی روی وجود ات سنگینی کند.
اما نگفت چگونه!
من امروز، افسرده، تنها و گوشه گیر!
28 مهر 93
ادیب
ادیب خالدیان
۲۸ مهر ۹۳ ، ۲۲:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر